تبليغاتX
پارادایم

پارادایم
جاری چون رود.....شاعر چون چشمه....بی پروا چون آبشار
قالب وبلاگ

هیچ وقت مثل الان به اهمیت هدف - یا همان برنامه داشتن- فکر نکرده بودم.  اگر روزی از من می پرسیدی بزرگترین سرمایه یک انسان چه می تواند باشد، شاید می گفتم.  آگاهی، تندرستی، پول. ولی حالا با اطمینان می گویم، هدفمند بودن و البته هدفی که به دنبال شناخت و آشتی با خود انتخابش کرده باشی. چون خیلی از اهداف حاصل القائات خانواده، دیگران و کلا جو حاکم بر جامعه است و اهدافی که هر چند یک آموزه های مفیدی به آدم می دهند اما وقت نازنین ما را تلف میکنند. کلی انرژی صرف میکنی و در نهایت بعد از حتی موفقیت در رشته و کارت و... احساس می کنی چیزی ناراضی در ته قلبت از اینکه در نظر گرفته نمی شود شاکی است این که داری برای دیگران زندگی میکنی.

 پی نوشت: عنوان پست، اسم یکی از کتابهای دکتر شریعتی است به همین نام.

[ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 20:18 ] [ اردی بهشت ] [ ]
باز باران،
با ترانه،
با گهرهای فراوان
مى خورد بر بام خانه.

من به پشت شيشه تنها
ايستاده
در گذرها،
رودها را اوفتاده.

شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو،
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو.

می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی.

يادم آرد روز باران:
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان.

برکه ها، آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان،
چتر نيلوفر درخشان،
آفتابی.

سنگها از آب جسته،
از خزه پوشيده تن را،
بس وزغ آن جا نشسته،
دمبدم در شور و غوغا.

رودخانه،
با دو صد زيبا ترانه،
زير پاهای درختان
چرخ ميزد همچو مستان.

چشمه ها چون شيشه های آفتابي،
نرم و خوش در جوش و لرزه،
توی آنها سنگريزه،
سرخ و سبزو زرد و آبی...
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 23:33 ] [ McArthur ] [ ]

یکی از زنان زندگی من، بانوی سخت کوشی بود که زندگی اش از بعضی لحاظ الگوی من است.

از این لحاظ که یک عادت های خوبی داشت که حتی از آسمان سنگ هم می بارید، محال بود این کارها کنسل شوند. او کارهای ثابت زیادی انجام می داد اما از بین آنها من، از این چند تا خوشم می آمد: یکی دو ساعت مانده به وقت نهار، یک ناشتایی ساده که عبارت بود از یک تکه نان و پنیر برای خودش ترتیب می داد - پای سماوری که قل قل می کرد و استکان و نعلبکی هایی که با وسواس خاصی برق انداخته شده بود، و با آداب خاصی چایی می خورد . گاه تنها و گاه اگر کسی هم بود میهمانش می کرد. بعد یک قرص ایبوپروفن که خودش به آنها قرص قرمز رنگ می گفت، بالا می انداخت و همان کنار سماور در حالی که پاهایش را توی دلش جمع کرده بود، نهایتا بیست دقیقه ای چرت می زد و بعد به کارهایش می رسید.

عادت خوب دیگر او، مرتب لباس پوشیدنش بود و البته صندوقچه لباسهایش که همیشه خیلی مرتب توی صندقچه چوبیش می گذاشت...

عادت دیگر او تمیز کردن خانه بود حتی در حالتی که خانه کاملا تمیز به نظر می رسید....طبق قانون نا گفته ای سر موعدی خاص به انباری و پستوهای خانه سرک می کشید و مثل عید خانه تکانی می کرد.....

از همه جالب تر این بود که مرد خانه به خاطر مدیریت خاص او هیچ وقت از موجودی غذایی خانه اطلاع دقیق نداشت و اینگونه بود که در انباری خانه، کیسه کیسه برنج و روغن و چای خشک و ... بود و خانه همیشه مهیا برای میهمانی و شرایط خاص.

.... سالها بعد او فوت کرد. علت مرگش هم عجیب بود. سرطان! و من در اکثر افراد سرطانی شاهد روندی بودم که در او این اتفاقات نیفتاد یعنی فاصله به رختخواب افتادن و مرگش خیلی کوتاه بود و به تشخیص دکتر این قضیه به خاطر این بود که او آدم فعال و پر کاری بوده، و آنقدر سرش شلوغ بوده که به مرگ فکر نمی کرده . برای پزشکان عجیب بود بزرگی غده سرطای او و مراجعه دیرهنگامش به دکتر..... روحش شاد باد

حالا این همه را گفتم که برسم به طرز فکر اشتباهی که گاهی دچارش می شوم و شبیه آن را گاهی در درد و دل های خیلی ها در کوچه و خیابان می شنوم و آن در یک کلمه این است بهانه گیر بودن... راه نرفته، اصرار به دویدن داشتن....فراموش کردن یک سری داشته ها، ندیدن یک سری امکانات و فرصتهایی که روزی دنبالشان بودیم و بعد از یک مدت برایمان عادی شده اند....

در مورد خودم خیلی به چرایی اش فکر می کنم چون مطمئنم اگر این داستان را حل نکنم و به طور عملی به آن پایبند نباشم، دائما زندگی مرا سر درسهای تکراری خودش خواهد نشاند.

فعلا در این مورد به نتایج جالبی رسیدم البته مثل همیشه با کمک مک آرتور:

مثلا من از بس در فکر انجام کارهای بزرگ غرق می شوم که دست آوردهای فعلی ام را ناچیز می شمرم. نسبت به خودم واقعا بی انصاف می شوم و این حس بد باعث می شود که به یک آدم ناراضی تبدیل شوم. این حس بد باعث می شود احساس بی لیاقتی کنم در صورتی که در واقعیت اینطور نیست. .... این حس باعث می شود خودم را دوست نداشته باشم و وقتی آدم خودش را دوست نداشته باشد، زندگی را هم دوست ندارد. شرایطش را هم خیلی غیر منصفانه و غیر واقعی می بیند... آنوقت خدا واقعا چکار می تواند برای چنین آدم ناسپاس و .... انجام بدهد؟

فکر کردم باید هر جوری است یک ستونهای ثابت در زندگی ام ایجاد کنم. بدون سخت گیری، مثل بانویی که صحبتش بود و زندگی اش را حتی با وجودی که امکانات و تکنولوژی الان در آن نبود با معنا می دید...نه جارو برقی- نه لباس شویی و...

باید این ستونها را ایجاد کنم، حتی شده این ستون معنا، نوشیدن یک استکان چای ساده در طول روز باشد......

و دیگر با فکر کردن به یک لپ تاب، با کامپیوترم بد تا نکنم...

یا حالا که نشده جهان را تغییر دهم، بی خیال گرد گیری در و دیوار خانه شوم...

[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 15:4 ] [ اردی بهشت ] [ ]

من فلسفه ای دارم یا خالی یا لبریز....

کم کم دارم از این فلسفه فاصله می گیرم.  خوب به خاطر اینکه یواش یواش دارم آدم دیگری می شوم. البته دیگر از آدم های نازنینی هم که پیرو این قضیه بین سوراخ سوزن و  در دروازه مرا هی دنبال خود می کشیدند، نیز خسته شده بودم. از شما چه پنهان خودم هم با بعضی های دیگر، روزگاری این کار را کرده بودم. البته  لازم به ذکر است که من از آن ور پشت بام خوبی ها و نیکی هایم به افراد فرو غلتیده بودم و  این وسط بیشتر خودم ضربه دیده بودم. یعنی لطف من به افراد زیاد بود و چه کسی از لطف بی حد بدش می آید. اصولا افراد یک مدت بعد حتی آن را وظیفه آدم هم تلقی میکنند.

در نهایت به خاطر همین تجربه ها، حالا  روابطم را با وسواس بیشتری گسترش  می دهم و میزان پشتوانه روحی و مالی ام را برای یک رابطه طولانی مدت مد نظر قرار می دهم .. خلاصه اینکه این تصمیم بزرگ من در سایه احترام من به خودم و طرف مقابلم ایجاد شده است.

 

[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 0:42 ] [ اردی بهشت ] [ ]

تا ساعاتی قبل از شامگاه که با مک آرتور برویم پارک و حرف بزنیم، انگار که برق چراغ های راهنمای ذهنم رفته باشد، ترافیک بدی توی سرم بود از دیشب. به خاطر تجربه ای که پشت سر گذاشته بودم.... ولی صحبت کردن با کسی که حسن نیتش را احساس کرده ای مثل قرار دادن اسباب اثاثیه یک خانه درهم سر جایش است و در نهایت حال و هوای ذهنت را به پاکی و طراوت هوای پس از باران می کند....

خوب گاهی من بسیار ایده ال گرایانه به قضایا نگاه می کنم. اصل گذر زمان، تجربه و اصلا اینکه انسانم و حق اشتباه دارم یادم می رود. به خاطر همین در مورد عملکردهایم به خودم سخت می گیرم و این همه باعث می شود احساس گناه کنم احساسی که من جدیدا فهمیده ام چون به دنبال خود حس بی لیاقتی و دوست داشتنی نبودن را به ما القا می کند، باعث می شود ناخوداگاه ما، خود را موظف بداند تا به ما کمک کند، به مایی که در انتظار مجازات هستیم و این گونه می شود که ما به دست خودمان و با احساس خودمان حتی اگر موقعیتی طلایی هم برایمان پیش آماده باشد، براحتی آن را در جهت اثبات ذهنیت خودمان به یک موقعیت تاریک تبدیل می کنیم تا به اصطلاح خودمات را تنبیه کرده باشیم.

خوب در نتیجه تجربه جدیدم یکی من یاد گرفتم که تحت هیچ شرایطی وا ندهم - یعنی قضیه را حتی شده در سطح متوسط جمع و جور کنم

و دوم اینکه من با نوع نگاه و استدلالم به موضوعات، قادرم هویت خاصی و جدیدی به آنها بدهم.... که سر فرصت من در مورد این دو نکته مفصل خواهم نوشت..

چه مایه آرزومندم

تا به آنان که دعای شان شکفتن گیلاس هاست،

بهار را نشان دهم

که از کرتی سبز

در میان روستای کوهستانی برف پوش می درخشد......۱

۱- واکا. قسمی شعر ژاپنی که ۱۸ هجا دارد.

[ پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:14 ] [ اردی بهشت ] [ ]

در این عصرگاه های پر از وسوسه اردی بهشت گاهی با هم می رویم پیاده روی. پیاده روها مملو از زنان و دخترانی است که به زیبایی عروسک خود را آراسته اند. بعضی از آنها در حالی که مادرشان هم کنارشان است، کنار هایدا الکی می ایستند. جوراب شلواری پایشان است و  سعی کرده اند تمام زیبایی های اندام خود را به رخ بکشند. بعضی هاشان آنقدر قشنگند که من هم می ایستم به دیدن. مک آرتور در حالی که دست مرا می فشارد می گوید: خوب مهم اینه که اینا هیچ کدوم واسه آدم شوهر نمی شه. بعد دو تایی می خندیم.

مثل فلاسفه به این فکر میکنم که چرا وقتی فکر بعدش را نکرده اند ماها را که به قول خودشان ریحان هستیم اینقدر حساس بار می آورند و یک دفعه ما می مانیم و واقعیت های زندگی که یک تنه باید حلشان کنیم. شوهر آدم هم بالاخره خودش یک آدم است. اسپایدر من که نیست یا احیانا قبلا تجربه زندگی مشترک را نداشته که...

 خلاصه داشتم فکر میکردم چقدر دوست دارم یک دختر داشته باشم و او را در توهم بزرگ نکنم. دختری که هیچ کس را تاثیر گذار تر از خود در زندگی اش نبیند... و به همسرش صرفا به عنوان یک دوست و همدرد نگاه کند نه یک ناجی و نه به عنوان یک طلبکار.

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:36 ] [ اردی بهشت ] [ ]

طی این سالها، من به وضوح کمبود تجربه ام در برابر آدمها را احساس کردم. برایم جالب بود که چرا این جنبه در من اینقدر دست نخورده مانده بود. آنهم در حالی که رابطه پویاترین و گریزناپذیرترین بخش بودن با آدمهاست. .

دلایل مختلفی برای این قضیه وجود داشت. عمده ترینش این بود که پیش تر من در رابطه با آدمها این فلسفه را داشتم که طرف یا یک آدم سطحی است که خواه نا خواه از رابطه با من بیرون می رود و قضاوت هایش در مورد من اهمیت ندارد و یا اینکه یک آدم درست و حسابی است که در این صورت هم چنین آدمی مطمئنا نگاهش به رابطه بسیار متعالی است و بنابراین رابطه با این تیپ افراد هم راحت است چرا که آنها کسانی نیستند که مترصد فرصت باشد تا از آدم سوء استفاده کند. یا مثلا در مورد آدم، شتابزده قضاوت کنند یا اهل پیچاندن یا روی کسی را کم کردن باشند... اما این یک دید کودکانه و ایده آل گرایانه بود ...........

به لطف خدا من با این طرز فکر تا به امروز آسیب جدی ندیده ام اما  چند سال پیش شرایطی برای من پیش آمد که به خاطر تجربه کمم نسبت به افراد و حتی شرایط  مجبور شدم یک بهاهایی بپردازم. همین مرا تا حدودی از آن فکر ایده ال گرایانه دور کرد. تبدیل شدم به یک آدم حواس جم مثل بعضی ها اما در ادامه دیدم دارم کم کم به آدمی شبیه می شوم که خودم دوست ندارم. یک آدم پدرسوخته... بعد به فکرم رسید به جای این که برای یادگیری بازی ها و پیچیدگی روابط افراد انرژی بگذارم چیزهایی را یاد بگیرم که دانستن آنها باعث می شود خواه نا خواه آدم وارد روابط نا کارآمد نشود.

یا صاحب قدرتی شود که یک رابطه را به سمت خوبی سوق دهد............

ساده  باشیم

ساده باشيم چه در باجه يك بانك چه در زير درخت‌.۱

۱- سهراب سپهری شعر صدای پای آب

[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:46 ] [ اردی بهشت ] [ ]
امروز روز پرکاری داشتیم . عصری با مک آرتور تصمیم گرفتیم بزنیم. بیرون. خسته بودم و دوست داشتم با همان لباس های راحتی و نه لباس رسمی بزنم بیرون. دلم می خواست این هوای بی منت بهاری به بازوانم بخورد و خستگی از تنم بروبد. نه به بی حجابی فکر می کردم، نه به خوشحالی دشمنان اسلام و نه اصولا به مقوله ثواب و گناه، فقط به عنوان یک موجودی غیر از آمیب دوست داشتم راحت باشم. البته ادم هایی که خواست قوی دارند برای هر کاری از جمله این مسئله راه حلی پیدا می کنند . مثلا رفتن به کشوری دیگر یا آزاد چرخیدن هم اینجا اما  بلد بودن راه های در رو. اما من که فعلا این جا هستم و  حوصله ترس و اضطراب هم ندارم، شروع می کنم به قانع کردن خودم و سازگاری با وضعیت موجود  اما نمی دانم نهایتا چه کار کنم  با خواست کودک درونم که می پرسد از کجا معلوم این دستان بهار سال دیگر زیر خروارها خاک نخفته باشند............ دستانم را که زیر خاک تصور کردم بی اختیار این شعر از فروغ فرخزاد به خاطرم آمد ........
دستهایت را دوست میدارم

دستهایم را در باغچه می کارم

سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم

و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

گوشواری به دو گوشم می آویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب می چسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم معصوم دخترکی می اندیشند که یک شب او را باد با خود برد.....1

پی نوشت: بخشی از شعر تولدی دیگر فروغ 


[ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 0:10 ] [ اردی بهشت ] [ ]

این سوال یا توی ذهنم بوده یا در تجربیاتم با آدمها هی برای خودم تکرار شده... مخصوصا اینکه یک زن هستم و طبعا دوست دارم زیبا به نظر برسم.... زیبایی های ظاهری آدم ها برای من مثل یک قطعه یخ سریع با شخصیت آن ها تحت الشعاع قرار گرفته و در نهایت در نظرم محو شده و آن چه بر جای مانده میزان آگاهی آن فرد بوده... منظور من از آگاهی لزوما داشتن تحصیلات آکادمیک نیست... یک جور تسلط به شرایط و به دست گرفتن کنترل امور است که لازمه آن نگاه تیزبین، رفتاری قاطع و در جریان مسائل و علوم روز بودن است. یک جور تسلط به احساسات ... نمی دانم چه جوری توصیف کنم، آدم هایی که شخصیت هایشان را همین جوری دیمی رها نکرده و مثل تن و بدنشان آن را با خوراک های خوب و گزیده تغذیه کرده اند،- ابدا منظورم انباشت صرف یک سری از اطلاعات نیست- این افراد خواه نا خواه، شعاع وجودشان خیلی بزرگ است. زندگی خصوصی شان، سرگرمی ها و کلا روابطشان غبطه برانگیز است. این نکته را من خیلی ملموس در سریال سفری دیگر دیدم که از شبکه فارسی وان یک زمانی پخش میشد. فیلم سفری دیگر. داستان فیلم در مورد تناسخ و مردی است که پس از مرگ، زندگی زمینی خود را این بار در جسم فرد دیگری ادامه می‌دهد. در این سریال یک فرد همزمان در قالب دو شخصیت ایفای نقش می کند. در بعضی سکانس ها در نقش خودش که یک مرد روستایی فقیر و بیسواد است که به اتفاق پسر و همسرش در یک مزرعه در خانه ای با امکانات کم زندگی میکند و در بعضی سکانس ها در نقش یک مرد فرهیخته، هنرمند و البته پولدار و خلاصه جنتلمن. یک چهره را می بینم با دو جور طرز نگاه، حرف زدن و کلا رفتار .... در اینجا من با توجه به کلیت فیلم قصد ارجحیت بخشی به هیچ یک از شخصیت ها را ندارم فقط می خواهم نشان دهم که چه طوری یک فرد واحد با یک قیافه ،بسته به نوع رفتارش چهره آدم دیگری را از خود به نمایش می گذارد.

پی نوشت: در این فیلم ماریو سیمارو با نام سالوادرو نقش آفرینی کرده است.

[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 0:50 ] [ اردی بهشت ] [ ]
سوالی که چند روزی است فکرم را مشغول کرده:

نیرویی که سی سال مرا در مقاطعی حساس پیش رانده

همانا به اعتقاد فرویدیان تنها سائق های جنسی بوده است؟

[ یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:4 ] [ McArthur ] [ ]

گفته بودم این مقطع زندگی ام را دوست دارم. انگار اردی بهشت عمرم است. بی واسطه من حس آدم نقش اول یا در مواقعی نهایتا نقش دوم زندگی ام را دارم. گرچه هنوز آن قدر که در شان این احساس است، کار قابل توجهی پیش نبرده ام اما مثل رهروی می مانم که بعد از سرگردنی بر سر مسیرهای مختلف و ناآشنا، قدم در راه اصلی گذاشته است. این سی سال نه اینکه زندگی نمی کردم اما یه وقت هایی آدم دنبال اهداف و کارهایی می افتد که حاصل القائات دیگران است و یا به طور خطرناک تری حاصل القائات افکار غلطی است که از رهاورد ذهنیت مشوش و مضطرب خودش بوده....حالا آرامش را می فهمم. سلامتی ام را لمس می کنم... نسبت به همسرم به عنوان کسی که بیشترین وقت را با او می گذرانم، احساس خوبی دارم. احساسی به دور از تحمل. من ایمان دارم سهم هر کس از آرامش و زیبایی و آدم های خوب پیرامونش بستگی مستقیم به خودش دارد.

بله اینجوری بگم چندین بهار آمد و رفت و من این نبودم که الان هستم. البته همیشه دنبال فهمیدن بودم اما شاید بگویم این روند انگار مثل رشد دانه ای بوده که حالا قابل رویت شده

اولش رفتم سراغ کارهایی که به خیالم آدمهای باکلاس و متفاوت و فهمیده می کردند. مثلا کتاب زیاد می خواندم یا ساعت خوابم را کم و زیاد می کردم و کلا کارهایی که عوام می کردند من در آن شرکت نمی کردم ........ این فکر خام و سطحی در گذر زمان هی چکش کاری شد. اوج آن زمانی بود که با بحث ناخوداگاهی که فروید می گه آشنا شدم. عقده ادیپ و این داستان ها و کلا اگاهانه کردن رفتار و روابط.... بعد در مبحث سایه وبلاگ جادوگر این بحث واقعا برایم جا افتاد. اینکه چگونه این ناخودآگاه را هدایت کنی بی آنکه سرکوبش کنی یا منکر آن بشوی و گفتن ندارد که این میان، بازخوردی که همیشه از مک آرتور هم می گیرم خیلی به من کمک کرده و می کند. به هر حال من مثل یک

کسی هستم که احساس می کند، دنیا به او لبخند می زند...

که دل دنیا را برده است........

و هر لحظه این عاشق ممکن است او را

به سبکی متفاوت با هدیه ای غافلگیر کند............

پی نوشت: عنوان پست از اشعار شاملو ست.

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 21:3 ] [ اردی بهشت ] [ ]

قبل تر ها اگر توی عکسهایم بد می افتادم، آن را پاره می کردم. حالا نظرم نسبت به عکس فرق کرده، بیشتر از اینکه تصاویر عکس ها به چشمم بیاید آن لحظه ثبت شده از ذهنم عبور میکند. حالا نظرم نسبت به زیبایی هم عوض شده، تنها یکی از چندین فاکتور آن را قد و هیکل و قیافه می دادنم بیشتر فکر میکنم آنچه زیبایی می آفریند فکر آدمهاست که در رفتارشان خود را نشان می دهد.

در جایی خوانده ام  که:  "کسانی هستند که کلام قدرت مند و نافذی دارند. یا نگاهشان گیراست یا وجودشان آرام بخش است"

من فکر میکنم چنین قدرت های ویژه ای احتمالا  به چهره درونی این افراد بر می گردد، چهره ای که آن را نه به طور مادرزاد، بلکه  با  حرکات قلموی احساسات و فکر خودشان خلق کرده اند.......

 

[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 13:47 ] [ اردی بهشت ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

مبادا فراموش كنيد كه زمين از لمس پاهاي برهنه شما به وجد مي‌آيد
و باد مشتاق بازي با موهاي شماست. (خليل جبران)


خوشحالم که موهبت بودن به من بخشیده شده
همسرم را در درک زیبایی های بودن مصمم تر از خودم دیده ام
خوشحالم که کنارش هستم..........

من ایمان دارم زندگی زیباست و در پی درک این زیبایی هستم با بازنویسی افکارم و هر فرصتی که او در اختیارم می گذارد....

نويسندگان
امکانات وب
ذهن انسان وقتي در مسير ايده‌هاي جديد قرار گرفت، ديگر به ابعاد قبلي خود باز نمي‌گردد
Upload Music